شعر لعنت از سیمین بهبهانی

شعر لعنت از سیمین بهبهانی :

...

خواب و خیالی پوچ و خالی 
این زندگانی بود و بگذشت 
 دوران به ترتیب و توالی 
سالی به سال افزود و بگذشت 
هر اتفاقی چشمه یی بود 
 از هر کناری چشم بگشود 
 راهی شد و صد جوی و جر شد 
صد جوی و جر ، شد رود و بگذشت 
در انتظار عشق بودم 
اوهام رنگینم شتابان 
گردونه شد بر گل گذر کرد 
 دامان من آلود و بگذشت 
عمری سرودم یا نوشتم 
 این ظلم و این ظلمت نفرسود 
 بر هر ورق راندم قلم را 
 گامی عبث فرسود و بگذشت 
اندیشه ام افروخت شمعی
در معبر بادی غضبنک 
 وان شعله ی رقصان چالک 
 زد حلقه یی در دود و بگذشت 
 کردم به راهش گلفشانی
وان شهسوار آرمانی
چین بر جبین ، خشمی ، عتابی 
بر بندگان فرمود و بگذشت 
با عمر خود گفتم که دیری 
 جان کنده ای ، کنون چه داری 
پیش نگاهم مشت خالی 
چون لعنتی بگشوده و بگذشت

...

..: شعر لعنت از سیمین بهبهانی :..

..: اشعار سیمین بهبهانی :..

شعر عطر بارون از هومن کمالی زاده

شعر عطر بارون از هومن کمالی زاده :

هنوز وقتی میاد بارون
با اینکه چتر دارم خیسم
چون از اینکه پیشم نیستی
تو بارون اشک میریزم
چه روزای قشنگی بود
منو تو شونه به شونه
بدون چتر زیر بارون
دوتا عاشق دو دیوونه
دونه دونه میشست بارون
روی شال و لباس تو
هوای اینجا غرق میشد
میون عطر خاص تو
هنوز وقتی میاد بارون
با اینکه چتر دارم خیسم
چون از اینکه پیشم نیستی
تو بارون اشک میریزم
حالا بارون میاد اما
جای تو پیش من چتره
تو نیستی اما جای تو
هوا غرقمون عطره
هنوز وقتی میاد بارون
با اینکه چتر دارم خیسم
چون از اینکه پیشم نیستی
تو بارون اشک میریزم

.....

..: شعر عطر بارون از هومن کمالی زاده :..

..: اشعار هومن کمالی زاده :..

شعر برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست از هوشنگ ابتهاج

شعر برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست از هوشنگ ابتهاج :

....

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست 

آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست 

تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست 

امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

..: شعر برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست از هوشنگ ابتهاج :..

..: اشعار هوشنگ ابتهاج :..

شعر کاشکی شعر مرا می خواندی از حمید مصدق

شعر زیبای کاشکی شعر مرا میخواندی از حمید مصدق :

گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد


چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی

دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی

من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم

سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم

چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟
هیچ

بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی

راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی

....

..: شعر کاشکی شعر مرا میخواندی از حمید مصدق :..

..: اشعار حمید مصدق :..

شعر سکوت از هوشنگ ابتهاج

شعر زیبای سکوت از هوشنگ ابتهاج :

....

به تو ای دوست سلام

دل صافت نفس سرد مرا آتش زد

کام تو نوش و دلت گلگون باد

بهل از خویش بگویم که مرا بشناسی

روزگاریست که هم صحبت من تنهاییست یار دیرینه من درد و غم رسواییست

عقل و هوشم همه مدهوش وجودی نیکوست ولی افسوس که روحم به تنم زندانیست

چه کنم با غم خویش؟

گه گهی بغض دلم میترکد

دل تنگم زعطش میسوزد

شانه ای میخواهم

که گذارم سر خود بر رویش

و کنم گریه که شاید کمی آرام شوم

ولی افسوس که نیست

کاش میشد که من از عشق حذر میکردم یا که این زندگی سوخته سر میکردم

ای که قلبم بشکستی و دلم بربودی زچه رو این دل بشکسته به غم آلودی؟

من غافل که به تو هیچ جفا ننمودم بکن آگه که کدامین ره کج پیمودم

ای فلک ننگ به توخنجرت ازپشت زدی به کدامین گنه آخرتو به من مشت زدی؟

کاش میشد که زمین جسم مرا می بلعید کاش این دهر دورو بخت مرا برمی چید

آه ای دوست که دیگر رمقی درمن نیست تو بگو داغتر از آتش غم دیگر چیست؟

من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش

دیگر ای بادصبا دست زبختم بردار

خبر از یار نیار

دل من خاک شد و دوش به بادش دادم

مگر این غم زسرم دور شود

ولی انگار نشد

بگو ای دوست چرا دور نشد؟

من تماشای تو می کردم و غافل بودم

کز تماشای تو خلقی به تماشای منند

گقته بودی که چرا محو تماشای منی

و چنان محو که یکدم مژه بر هم نزنی

مژه برهم نزنم تا که ز دستم نرود

ناز چشم تو بقدر مژه بر هم زدنی

.....

..: شعر سکوت از هوشنگ ابتهاج :..

..: اشعار هوشنگ ابتهاج :..

شعر هوس عشق از امید صباغ نو

شعر هوس عشق از امید صباغ نو :

....

مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم 

چنــد  ساعت  شده  از  زندگیــــم  بی خبرم

این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار

بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟

از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من

بین این  قافیــه ها  گــم  شده  و در به درم

تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر

این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم

بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم

پدر  عشـــق   بسوزد  کـــه  درآمد  پدرم

بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک

کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم

من خدای غزل ناب نگاهت شده ام

از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم

 

..: شعر هوس عشق از امید صباغ نو :..

.. : دیگر اشعار امید صباغ نو :..

شعر درد از قیصر امین پور

شعر درد از قیصر امین پور :

....

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد، حرف نیست

درد، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

....

..: شعر درد از قیصر امین پور :..

..: اشعار قیصر امین پور :..

شعر به جهنم از نفیسه سادات موسوی

شعر به جهنم از نفیسه سادات موسوی :

گریه هم بر غم این فاصله مرهم نشود
مثل یک قهوه که از تلخی آن کم نشود

روز و شب پیش همه روی لبم لبخند است
تا حواس احدی جمع به بغضم نشود

آرزو میکنم ای کاش دلش چون مویش
پیش چشم کسی آشفته و درهم نشود

من که بیچاره شدم کاش ولی هیچ دلی
گیر لحن بم مردانه‌ی محکم نشود

شده حتی به دعا دست برآرم که : خدا
برود مشهد و برگردد و آدم نشود"

خون دل خوردم و حرفی نزدم تا شاید
مهربان تر بشود ، تازه اگر هم نشود

با من ساده همین بس که مدارا بکند
عاشقم هم که نشد، خب به جهنم نشود

......

..: شعر به جهنم از نفیسه سادات موسوی :..

..: دیگر اشعار نفیسه سادات موسوی :..

شعر اغراق از فاضل نظری

شعر اغراق از فاضل نظری :

این رقص موج زلف خروشنده ی تو نیست

این سیب سرخ ساختگی، خنده ی تو نیست

ای حسنت از تکلف آرایه بی نیاز

اغراق، صنعتی است که زیبنده ی تو نیست

در فکر دلبری ز من بینوا مباش

صیدی چنین حقیر، برازنده ی تو نیست

شب های مه گرفته ی مرداب بخت من

ای ماه! جای رقص درخشنده ی تو نیست

گمراهی مرا به حساب تو می نهند

این کسر شان چشم فریبنده ی تو نیست

ای عمر چیستی که به هر حال عاقبت

جز حسرت گذشته در آینده ی تو نیست

......

..: شعر اغراق از فاضل نظری :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

شعر خون بها از فاضل نظری

شعر خون بها از فاضل نظری :

شراب تلخ بیاور که وقت شیدایی است

که آنچه در سر من نیست بیم رسوایی است

چه غم که خلق به حسن تو عیب می گیرند

همیشه زخم زبان خون بهای زیبایی است

اگر خیال تماشاست در سرت بشتاب

که آبشارم و افتادنم تماشاییست

شباهت تو و من هر چه بود ثابت کرد

که فصل مشترک عشق و عقل تنهایی است

کنون اگر چه کویرم، هنوز در سر من

صدای پر زدن مرغ های دریایی است

.....

..: شعر خون بها از فاضل نظری :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

شعر آب را گل نکنیم از سهراب سپهری

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای
سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالا دست چه صفایی دارند
چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد
من
ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
مردمش می دانند که شقایق چه گلی است
بی گمان آنجا آبی آبی است
غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
کوچه باغش
پر موسیقی باد
مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
آب را گل نکنیم

.....

..:  شعر آب را گل نکنیم از سهراب سپهری :..

..: دیگر اشعار سهراب سپهری :..

شعر غصه هم میگذرد از سهراب سپهری

نه تو می مانی و نه اندوه ،
و نه هیچ یک از مردم این آبادی!
به حبابِ نگران لب یک رود قسم،
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،
غصه هم می گذرد،!
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند،
لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

.....

..: شعر غصه هم میگذرد از سهراب سپهری :..

..: دیگر اشعار سهراب سپهری :..

ماهی از فاضل نظری

من که در تنگ برای تو تماشا دارم

با چه رویی بنویسم غم دریا دارم؟

دل پر از شوق رهایی است، ولی ممکن نیست

به زبان آورم آن را که تمنا دارم

چیستم؟ خاطره ی زخم فراموش شده

لب اگر باز کنم با تو سخن ها دارم

با دلت حسرت هم صحبی ام هست، ولی

سنگ را با چه زبانی به سخن وادارم؟

چیزی از عمر نمانده است، ولی میخواهم

خانه ای را که فروریخته بر پا دارم

......

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

چشم دیگر آهو از فاضل نظری

ناگهان آیینه حیران شد، گمان کردم تویی

ماه پشت ابر پنهان شد، گمان کردم تویی

ردپایی تازه از پشت صنوبر ها گذشت

چشم آهو ها هراسان شد، گمان کردم تویی

ای نسیم بی قرار روز های عاشقی

هر کجا زلفی پریشان شد، گمان کردم تویی

سایه ی زلف کسی چون ابر بر دوزخ گذشت

آتشی دیگر گلستان شد، گمان کردم تویی

باد پیراهن کشید از دست گل ها ناگهان

عطر نیلوفر فراوان شد، گمان کردم تویی

چون گلی در باغ، پیراهن دریدم در غمت

غنچه ای سر در گریبان شد، گمان کردم تویی

کشته ای در پای خود دیدی یقین کردی منم

سایه ای بر خاک پنهان شد، گمان کردم تویی

......

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

بی زار از فاضل نظری

ای که برداشتی از شانه ی موری باری

بهتر آن بود که دست از سر من برداری

ظاهر آراسته ام در هوس وصل ، ولی

من پریشان تر از آنم که تو می پنداری

هر چه میخواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

موجم و جرات پیش آمدنم نیست ، مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار

تو هم ای آینه از دیدن من بیزاری؟

......

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

می روی اما بدان از فاضل نظری

سکه ی این مهر از خورشید هم زرین تر است

خون ما از خون دیگر عاشقان رنگین تر است

رود راهی شد به دریا، کوه با اندوه گفت

می روی اما بدان دریا ز من پایین تر است

ما چنان آیینه ها بودیم رو در رو ولی

امشب این آیینه از آن آینه غمگین تر است

گر جوابم را نمی گویی، جوابم کن به قهر

گاه یک دشنام از صدها دعا شیرین تر است

سنگدل! من دوستت دارم، فراموشم مکن

بر مزارم این غبار از سنگ هم سنگین تر است

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

بی خبر از فاضل نظری

سفر مگو که دل از خود سفر نخواهد کرد

اگر منم که دلم بی تو سر نخواهد کرد

من و تو پنجره های قطار در سفریم

سفر مرا به تو نزدیک تر نخواهد کرد

ببر به بی هدفی دست بر کمان و ببین

کجاست آنکه دلش را سپر نخواهد کرد

خبر ترین خبر روزگار بی خبری است

خوشا که مرگ کسی را خبر نخواهد کرد

مرا به لفظ کهن عیب می کنند و رواست

که سینه سوخته از زمین می حذر نخواهد کرد

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

دست خداحافظی از فاضل نظری

ای بغض فرو خورده، مرا مرد نگهدار

تا دست خداحافظی اش را بفشارم

..: شعر دست خداحافظی از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

خاطره ی من از فاضل نظری

خاطره ها رفته اند! خاطره ی من

پس تو چرا مثل خاطرات نمردی؟

..: شعر خاطره ی من از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

تردید از فاضل نظری

شادم که به هر حال به یاد توام، اما

خون می خورم از دست تو و باز غمی نیست

..: شعر تردید از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

اسم و رسم از فاضل نظری

فراموشی حریری از غبار افکنده بر سنگی

از این پس می نوازد عطر تنهایی مشامم را

..: شعر اسم و رسم از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

دلربا از عبید زاکانی

شعر زیبای دلربا از عبید زاکانی :

......

در ما به ناز می‌نگرد دلربای ما

بیگانه‌وار میگذرد آشنای ما

بی‌جرم دوست پای ز ما درکشیده باز

تا خود چه گفت دشمن ما در قفای ما

با هیچکس شکایت جورش نمیکنم

ترسم به گفتگو کشد این ماجرای ما

ما دل به درد هجر ضروری نهاده‌ایم

زیرا که فارغست طبیب از دوای ما

هردم ز شوق حلقهٔ زنجیر زلف او

دیوانه میشود دل آشفته رای ما

بر کوه اگر گذر کند این آه آتشین

بی شک بسوزدش دل سنگین برای ما

شاید که خون دیده بریزی عبید از آنک

او میکند همیشه خرابی بجای ما

......

..: اشعار عبید زاکانی :..

شوریده از عبید زاکانی

شعر زیبای شوریده از عبید زاکانی :

......

شوریده کرد شیوهٔ آن نازنین مرا

عشقش خلاص داد ز دنیا و دین مرا

غم همنشین من شد و من همنشین غم

تا خود چها رسد ز چنین همنشین مرا

زینسان که آتش دل من شعله میزند

تا کی بسوزد این نفس آتشین مرا

ای دوستان نمیدهد آن زلف بیقرار

تا یکزمان قرار بود بر زمین مرا

از دور دیدمش خردم گفت دور از او

دیوانه میکند خرد دوربین مرا

گر سایه بر سرم فکند زلف او دمی

خورشید بنده گردد و مه خوشه‌چین مرا

تا چون عبید بر سر کویش مجاورم

هیچ التفات نیست به خلد برین مرا

......

..: اشعار عبید زاکانی :..

جفا از عبید زاکانی

شعر زیبای جفا از عبید زاکانی :

......

ز حد گذشت جدائی ز حد گذشت جفا

بیا که موسم عیشست و آشتی و صفا

لبت به خون دل عاشقان خطی دارد

غبار چیست دگر باره در میانهٔ ما

مرا دو چشم تو انداخت در بلای سیاه

و گرنه من که و مستی و عاشقی ز کجا

کجا کسیکه از آن چشم ترک وا پرسد

که عقل و هوش جهانی چرا کنی یغما

ز زلف و خال تو دل را خلاص ممکن نیست

که زنگیان سیاهش نمی‌کنند رها

دلم ز جعد تو سودائی و پریشانست

بلی همیشه پریشانی آورد سودا

عبید وصف دهان و لب تو میگوید

ببین که فکر چه باریک و نازکست او را

.....

..: اشعار عبید زاکانی :..

بی گناه از عبید زاکانی

شعر زیبای بی گناه از عبید زاکانی :

.....

بکشت غمزهٔ آن شوخ بی‌گناه مرا

فکند سیب زنخدان او به چاه مرا

غلام هندوی خالش شدم ندانستم

کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا

دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی

ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا

هزار بار فتادم به دام دیده و دل

هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا

ز مهر او نتوانم که روی برتابم

ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا

به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده

اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا

عبید از کرم یار بر مدار امید

که لطف شامل او بس امیدگاه مرا

.....

..: اشعار عبید زاکانی :..

طلوع می کند از فاضل نظری

نشسته سایه ای از آفتاب بر رویش

به روی شانه ی طوفان رهاست گیسویش

..: شعر طلوع می کند از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

اشک روی نقاشی از فاضل نظری

گرچه میدانستم آخر خود مرا خواهی فروخت

انتظار دیگری از باغبانم داشتم

..: شعر اشک روی نقاشی از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

جسم پر ملال از سیمین بهبهانی

شعر زیبای جسم پر ملال از سیمین بهبهانی :

چه گویمت؟ كه تو خود با خبر ز حال منی

چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال منی

جنین كه می گذری تلخ بر من، از سر قهر

گمان برم كه غم انگیز ماه وسال منی

خموش و گوشه نشینم، مگر نگاه توام

لطیف و دور گریزی، مگر خیال منی

ز چند و چون شب دوریت چه می پرسم

سیاه چشمی و خود پاسخ سوال منی

چو آرزو به دلم خفته ای همیشه و حیف

كه آرزوی فریبنده ی محال منی

هوای سركشی ای طبع من، ‌مكن! كه دگر

اسیر عشقی و مرغ شكسته بال منی

......

..: اشعار سیمین بهبهانی :..

نگاه روان پرور تو از سیمین بهبهانی

شعر زیبای نگاه روان پرور تو از سیمین بهبهانی :

ای نازنین!‌ نگاه روان پرور تو کو؟

وان خنده ز عشق پیام آور تو کو؟

ای آسمان تیره که اینسان گرفته ای

بنما به من که ماه تو کو؟ اختر تو کو؟

ای سایه گستر سر من،‌ ای همای عشق

از پا فتاده ای ز چه؟ بال و پر تو کو؟

ای دل که سوختی به بر جمع، چون سپند

مجمر تو را کجا شد و خاکستر تو کو؟

آخر نه جایگاه سرت بود سینه ام؟

سر بر کدام سینه نهادی سر تو کو؟

ناز از چه کرده ای، چو نیازت به لطف ماست؟

آخر بگو که یار ز من بهتر تو کو

سودای عشق بود و گذشتیم ما ز جان

اما گذشت این دل سوداگر تو کو؟

صدها گره فتاده به زلف و به کار من

دست گره گشای نوازشگر تو کو؟

سیمین !‌ درخت عشق شدی پاک سوختی

اما کسی نگفت که خاکستر تو کو؟

.......

..: اشعار سیمین بهبهانی :..

 

هزار امید از سیمین بهبهانی

شعر زیبای هزار امید از سیمین بهبهانی :

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت

چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند

در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است

ستاره ای که بخندد به شام تار تویی

جهانیان همه گر تشنگان خون منند

چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است

مرا هزار امید است و هر هزار تویی

......

..: اشعار سیمین بهبهانی :..

قصه شنیدم از ایرج میرزا

شعر زیبای قصه شنیدم از ایرج میرزا :

......

قصه شنیدم که بوالعلا به همه عمر

لحم نخورد و ذوات لحم نیازرد

در مرض موت با اجازه دستور

خادم او جوجه ها به محضر او برد

خواجه چو آن طیر کشته دید برابر

اشک تحسّر ز هر دو دیده بیفشرد

گفت چرا ماکیان شدی نشدی شیر

تا نتواند کَسَت به خون کشد و خورد

مرگ برای ضعیف امر طبیعی است

هر قوی اول ضعیف گشت و سپس مرد

......

..: اشعار ایرج میرزا :..

مادر از ایرج میرزا

شعر مادر از ایرج میرزا :

.....

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

.....

..: اشعار ایرج میرزا :..

من گرفتم تو نگیر از ایرج میرزا

شعر من گرفتم تو نگیر از ایرج میرزا :

.....

زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر

من گرفتم تو نگیر

چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر

بود یک وقت مرا با رفقا گردش و سیر
یاد آن روز بخیر

زن مرا کرده میان قفس خانه اسیر
من گرفتم تو نگیر

یاد آن روز که آزاد ز غمها بودم
تک و تنها بودم

زن و فرزند ببستند مرا با زنجیر
من گرفتم تو نگیر

بودم آن روز من از طایفه دُرد کشان
بودم از جمع خوشان

خوشی از دست برون رفت و شدم لات و فقیر
من گرفتم تو نگیر

ای مجرد که بود خوابگهت بستر گرم
بستر راحت و نرم

زن مگیر ؛ ار نه شود خوابگهت لای حصیر
من گرفتم تو نگیر

بنده زن دارم و محکوم به حبس ابدم
مستحق لگدم

چون در این مسئله بود از خود مخلص تقصیر
من گرفتم تو نگیر

من از آن روز که شوهر شده ام خر شده ام
خر همسر شده ام

می دهد یونجه به من جای پنیر
من گرفتم تو نگیر

....

..: اشعار ایرج میرزا :..

ضحاک از فردوسی

شعر زیبای ضحاک از فردوسی :

......

چو ضحاک شد بر جهان شهریار                 برو  سالیان  انجمن  شد هزار

نهان    گشت   کردار  فرزانگان                 پراگنده     شد   کام   دیوانگان

هنر  خوار  شد  جادویی  ارجمند                 نهان    راستی   آشکارا   گزند

شده  بر بدی  دست  دیوان  دراز                 به نیکی نرفتی سخن جز به راز

.....

..: اشعار فردوسی :..

هنر جوی از فردوسی

شعر زیبای هنر جوی از فردوسی :

.....

زبان را نگهدار باید بدن

نباید روان را به زهر آژدن

که بر انجمن مرد بسیار گوی

بکاهد به گفتار خود آبروی

دل مرد مطمع بود پر ز درد

به گرد طمع تا توانی مگرد

مکن دوستی با دروغ آزمای

همان نیز با مرد ناپاک‌رای

دو گیتی بیابد دل مرد راد

نباشد دل سفله یک روز شاد

ستوده کسی کو میانه گزید

تن خویش را آفرین گسترید

شما را جهان‌آفرین یار باد

همیشه سر بخت بیدار باد

که بهر تو اینست زین تیره‌گوی

هنر جوی و راز جهان را مجوی

که گر بازیابی به پیچی بدرد

پژوهش مکن گرد رازش مگرد

چنین است کردار این چرخ تیر

چه با مرد برنا چه با مردپیر

.....

..: اشعار فردوسی :..

بدهکاری از عمران صلاحی

شعر زیبای بدهکاری از عمران صلاحی :

......

به زمین و زمان بدهكاریم
هم به این، هم به آن بدهكاریم

به رضا قهوه‌چى كه ریزد چاى
دو عدد استكان بدهكاریم

به على ساربان كه معروف است
شتر كاروان بدهكاریم

شاخى از شاخهاى دیو سفید
به یل سیستان بدهكاریم

مثل فرخ لقا كه دارد خال
به امیرارسلان بدهكاریم

نیست ما را ستارهاى، اى دوست
كه به هفت آسمان بدهكاریم

مبلغى هم به بانك كارگران
شعبه طالقان بدهكاریم

این دوتا دیگ را و قالى را
به فلان و فلان بدهكاریم

دو عدد برگ خشك و خالى هم
ما به فصل خزان بدهكاریم

هم به تبریز و مشهد و اهواز
هم قم و اصفهان بدهكاریم!

به مجلات هفتگى، چندین
مطلب و داستان بدهكاریم

قلك بچه‌ها به یغما رفت
ما به این كودكان بدهكاریم

مبلغى هم كرایه خانه به این
موجر بدزبان بدهكاریم

.....

..: اشعار عمران صلاحی :..

کمک کنین از عمران صلاحی

شعر زیبای کمک کنین از عمران صلاحی :

.....

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره 
رو آسمون شهری که ستاره برق خنجره 
گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره 
بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا حنجره 
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کور شده 
برگ درخت باغمون ، زباله ی سپور شده 
مسافر امیدمون ، رفته از اینجا دور شده 
کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یا شاپره 
به ما که خسته ایم بگه ، خونه باهار کدوم وره ؟

کنار تنگ ماهیا ، گربه رو نازش می کنن
سنگ سیاه حقه رو ، مهر نمازش می کنن 
آخر خط که می رسیم ، خطو درازش می کنن 
آهای فلک که گردنت ، از همه مون بلن تره 
به ما که خسته ایم بگو ، خونه ی باهار کدوم وره

.....

..: اشعار عمران صلاحی :..

مرگ از عمران صلاحی

شعر زیبای مرگ از عمران صلاحی :

.....

مرگ از پنجره ی بسته به من می نگرد

زندگی از دم در

قصد رفتن دارد

روحم از سقف گذر خواهد کرد

در شبی تیره و سرد

تخت حس خواهد کرد

که سبکتر شده است

در تنم خرچنگی است

که مرا میکاود

خوب می دانم من

که تهی خواهم شد

و فرو خواهم ریخت

توده ی زشت کریه ی شده ام

بچه هایم از من میترسند

آشنایانم نیز به ملاقات پرستار جوان می آیند

......

..: اشعار عمران صلاحی :..

زندگی از قیصر امین پور

شعر زیبای زندگی از قیصر امین پور :

......

غنچه با دل گرفته گفت: زندگی لب ز خنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است!

گل به خنده گفت: زندگی شکفتن است با زبان سبز راز گفتن است!

گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد!

تو چه فکر می کنی کدام یک درست گفته اند؟

من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است!

هر چه باشد او گل است،

گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است

......

..: اشعار قیصر امین پور :..

حسرت از قیصر امین پور

شعر زیبای حسرت از قیصر امین پور :

.....

حرفهای ما هنوز نا تمام

تا نگاه می کنی

وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه‌‌ء عزیمت تو ناگزیر می شود

آی

ای دریغ و حسرت همیشگی

ناگهان

چقدر زود

دیر می شود

.....

..: اشعار قیصر امین پور :..

افتاد از قیصر امین پور

شعر زیبای افتاد از قیصر امین پور :

......

افتاد

آنسان که برگ

آن اتفاق زرد

می افتد

افتاد

آنسان که مرگ

آن اتفاق سرد  می افتد

اما

او سبز بود و گرم که

افتاد

......

..: اشعار قیصر امین پور :..

پنجره از مهدی اخوان ثالث

شعر زیبای پنجره از مهدی اخوان ثالث :

........

 در آن لحظه كه من از پنجره بيرون نگا كردم

كلاغي روي بام خانه ي همسايه ي ما بود


 و بر چيزي ، نميدانم چه ، شايد تكه استخواني


 دمادم تق و تق منقار مي زد باز 

 و نزديكش كلاغي روي آنتن قار مي زد باز 

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بخيل است

و تنها مي خورد هر كس كه دارد 

 در آن لحظه از آن آنتن چه امواجي گذر مي كرد 

 كه در آن موجها شايد يكي نطقي در اين معني كه شيرين است غم 

 شيرين تر از شهد و شكر مي كرد 

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا عجيب است 

 شلوغ است 

 دروغ است و غريب است 

 و در آن موجها شايد در آن لحظه جواني هم 

 براي دوستداران صداي پير مردي تار مي زد باز 

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا پر است از ساز و از آواز

  و بسياري صداهايي كه دارد تار و پودي گرم 

  و نرم 

 و بسياري كه بي شرم 

 در آن لحظه گمان كردم يكي هم داشت خود را دار مي زد باز 

 نمي دانم چرا شايد براي آنكه اين دنيا كشنده ست 

 درنده است 

 بد است 

 زننده ست 

  و بيش از اين همه اسباب خنده ست 

  در آن لحظه يكي ميوه فروش دوره گرد بد صدا هم 

 دمادم ميوه ي پوسيده اش را جار مي زد باز 

 نمي دانم چرا ، شايد براي آنكه اين دنيا بزرگ است 

  و دور است 

  و كور است 

  در آن لحظه كه مي پژمرد و مي رفت 

  و لختي عمر جاويدان هستي را 

  به غارت با شتابي آشنا مي برد و مي رفت   در آن پرشور لحظه 

  دل من با چه اصراري تو را خواست 

و می دانم چرا خواست  

  و مي دانم كه پوچ هستي و اين لحظه هاي پژمرنده  

 كه نامش عمر و دنياست  

اگر باشي تو با من ، خوب و جاويدان و زيباست

.....

..: اشعار مهدی اخوان ثالث :..

قاصدک از مهدی اخوان ثالث

شعر زیبای قاصدک از مهدی اخوان ثالث :

.....

قاصدك! هان، چه خبر آوردی؟

از كجا وز كه خبر آوردی؟

خوش خبر باشی ، اما ،‌اما 

گرد بام و در من 

بی ثمر می گردی 

انتظار خبری نیست مرا 

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس 

برو آنجا كه تو را منتظرند 

قاصدك 

در دل من همه كورند و كرند 

دست بردار ازین در وطن خویش غریب 

قاصد تجربه های همه تلخ 

با دلم می گوید 

كه دروغی تو، دروغ 

كه فریبی تو، فریب 

قاصدك! هان ، ولی ... آخر ... ای وای 

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام، آی! كجا رفتی؟ آی 

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاكستر گرمی، جایی؟

در اجاقی طمع شعله نمی بندم خردك شرری هست هنوز؟

قاصدك 

ابرهای همه عالم شب و روز 

در دلم می گریند

......

..: اشعار مهدی اخوان ثالث :..

ماجرا ها از مهدی اخوان ثالث

شعر زیبای ماجرا ها از مهدی اخوان ثالث :

.....

ماجراها گرچه گوناگون

چند و چون و پیچ و خم دارد

لیک چون هر قصه را تا عمق بشکافی

می توان دیدن که در هر حال

ریشه در زیر شکم یا در شکم دارد

.....

..: اشعار مهدی اخوان ثالث :..

زمستان از مهدی اخوان ثالث

شعر زیبای زمستان از مهدی اخوان ثالث :

.....

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
که سرها در گريبان است
کسي سر بر نيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
که ره تاريک و لغزان است
وگر دست محبت سوي کسي يازي
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چرکين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي ...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي
منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم
منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه مي گويي که بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين
درختان اسکلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

.....

..: اشعار مهدی اخوان ثالث :..

می نوش از خیام

شعر زیبای می نوش از خیام :

شعر می نوش از خیام

چون عهده نمی‌شود کسی فردا را

حالی خوش دار این دل پر سودا را

می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه

بسیار بتابد و نیابد ما را

.....

..: اشعار خیام :..

برخیز و بیا از خیام

شعر برخیز و بیا از خیام :

برخیز و بیا بتا برای دل ما

حل کن به جمال خویشتن مشکل ما

یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم

زان پیش که کوزه‌ها کنند از گل ما

.....

..: اشعار خیام :..

پیر شدیم از صائب تبریزی

شعر زیبای پیر شدیم از صائب تبریزی :

.....

گر چه از وعدهٔ احسان فلک پیر شدیم

نعمتی بود که از هستی خود سیر شدیم

نیست زین سبز چمن کلفت ما امروزی

غنچه بودیم درین باغ، که دلگیر شدیم

گر چه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی

اینقدر بود که تسلیم به تقدیر شدیم

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر، همان روز که ما پیر شدیم

تن ندادیم به آغوش زلیخای هوس

راضی از سلسلهٔ زلف به زنجیر شدیم

صلح کردیم به یک نفس ز نقاش جهان

محو یک چهره چو آیینهٔ تصویر شدیم

صائب آن طفل یتیمیم در آغوش جهان

که به دریوزه به صد خانه پی شیر شدیم

......

..: اشعار صائب تبریزی :..

نقش دلپذیر از صائب تبریزی

شعر زیبای نقش دلپذیر از صائب تبریزی :

.....

ما نقش دلپذیر ورق‌های ساده‌ایم

چون داغ لاله از جگر درد زاده‌ایم

با سینهٔ گشاده در آماجگاه خاک

بی‌اضطراب همچو هدف ایستاده‌ایم

بر دوستان رفته چه افسوس می‌خوریم؟

با خود اگر قرار اقامت نداده‌ایم

چون غنچه در ریاض جهان، برگ عیش ما

اوراق هستیی است که بر باد داده‌ایم

ای زلف یار، اینهمه گردنکشی چرا؟

آخر تو هم فتاده و ما هم فتاده‌ایم

صائب زبان شکوه نداریم همچو خار

چون غنچه دست بر دل پر خون نهاده‌ایم

.....

..: اشعار صائب تبریزی :..

بهار نوجوانی از صائب تبریزی

شعر زیبای بهار نوجوانی از صائب تبریزی :

.....

بهار نوجوانی رفت، کی دیوانه خواهی شد؟

چراغ زندگی گل کرد، کی پروانه خواهی شد؟

مشو غافل درین گلشن چو شبنم از نظر بازی

که تا برهم گذاری چشم را، افسانه خواهی شد

......

..: اشعار صائب تبریزی :..

ای دل از صائب تبریزی

شعر زیبای ای دل از صائب تبریزی :

......

ای دل از پست و بلند روزگار اندیشه کن

در برومندی ز قحط برگ و بار اندیشه کن

از  نسیمی  دفتر  ایام بر  هم می‌خورد

از ورق گردانی لیل و نهار اندیشه کن

بر لب بام خطر نتوان به خواب امن رفت

ایمنی  خواهی ، ز اوج  اعتبار اندیشه کن

روی در نقصان گذارد ماه چون گردد تمام

چون شود لبریز جامت، از خمار اندیشه کن

بوی خون می‌آید از آزار  دلهای دو نیم

رحم کن بر جان خود، زین ذوالفقار اندیشه کن

گوشه‌گیری درد سر بسیار  دارد در کمین

در محیط پر شر و شور از کنار اندیشه  کن

پشه با شب زنده‌داری خون مردم می‌خورد

زینهار از زاهد شب زنده‌دار اندیشه کن

.....

..: اشعار صائب تبریزی :..

یار شدم از مولانا

شعر زیبای یار شدم از مولانا :

.....

یار شدم یار شدم با غم تو یار شدم

تا که رسیدم بر تو از همه بیزار شدم

گفت مرا چرخ فلک عاجزم از گردش تو

گفتم این نقطه مرا کرد که پرگار شدم

غلغله‌ای می شنوم روز و شب از قبه دل

از روش قبه دل گنبد دوار شدم

تا که فتادم چو صدا ناگه در چنگ غمت

از هوس زخمه تو کم ز یکی تار شدم

دزد غم گردن خود از حذر سیلی من

زانک من از بیشه جان حیدر کرار شدم

تا که بدیدم قدحش سرده اوباش منم

تا که بدیدم کلهش بی‌دل و دستار شدم

تا که قلندردل من داد می مذهل من

رقص کنان دلق کشان جانب خمار شدم

گفت مرا خواجه فرج صبر رهاند ز حرج

هیچ مگو کز فرج است اینک گرفتار شدم

چرخ بگردید بسی تا که چنین چرخ زدم

یار بنالید بسی تا که در این غار شدم

نیم شبی همره مه روی نهادم سوی ره

در هوس خوبی او جانب گلزار شدم

گاه چو سوسن پی گل شاعر و مداح شدم

گاه چو بلبل به سحر سخره تکرار شدم

زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم

کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم

.....

..: اشعار مولانا :..

باز آمدم از مولانا

شعر زیبای باز آمدم از مولانا :

.....

بازآمدم بازآمدم از پیش آن یار آمدم

در من نگر در من نگر بهر تو غمخوار آمدم

شاد آمدم شاد آمدم از جمله آزاد آمدم

چندین هزاران سال شد تا من به گفتار آمدم

آن جا روم آن جا روم بالا بدم بالا روم

بازم رهان بازم رهان کاین جا به زنهار آمدم

من مرغ لاهوتی بدم دیدی که ناسوتی شدم

دامش ندیدم ناگهان در وی گرفتار آمدم

من نور پاکم ای پسر نه مشت خاکم مختصر

آخر صدف من نیستم من در شهوار آمدم

ما را به چشم سر مبین ما را به چشم سر ببین

آن جا بیا ما را ببین کان جا سبکبار آمدم

از چار مادر برترم وز هفت آبا نیز هم

من گوهر کانی بدم کاین جا به دیدار آمدم

یارم به بازار آمده‌ست چالاک و هشیار آمده‌ست

ور نه به بازارم چه کار وی را طلبکار آمدم

ای شمس تبریزی نظر در کل عالم کی کنی

کاندر بیابان فنا جان و دل افگار آمدم

.....

..: اشعار مولانا :..

صاحب اسم از فاضل نظری

از این به بعد من از دوست شر نخواهم دید

سفر به خیر تورا من دگر نخواهم دید

 

..: شعر صاحب اسم از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

مسافر از فروغ فرخزاد

شعر زیبای مسافر از فروغ فرخزاد :

.....

همه شب با دلم کسی می گفت
سخت آشفته ای ز دیدارش
صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
من به بوی تو رفته از دنیا
بی خبر از فریب فردا ها
روی مژگان نازکم می ریخت
چشمهای تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهای تو داغ
گیسویم در تنفس تورها
می شکفتم ز عشق و می گفتم
هر که دلداده شد به دلدارش
ننشیند به قصد آزارش
برود چشم من به دنبالش
برود عشق من نگهدارش
آه اکنون تو رفته ای و غروب
سایه میگسترد به سینه راه
نرم نرمک خدای تیره ی غم
می نهد پا به معبد نگهم
می نویسد به روی هر دیوار
آیه هایی همه سیاه سیاه

.....

..: اشعار فروغ فرخزاد :..

شیرینی دیدار از کاظم بهمنی

شعر زیبای شیرینی دیدار از کاظم بهمنی :

زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست

آب را گرمای تابستان گوارا می‌کند

جز نوازش شیوه‌ای دیگر نمی‌داند نسیم

دکمه‌ی پیراهنش را غنچه خود وا می‌کند

.....

..: اشعار کاظم بهمنی :..

مسافر از کاظم بهمنی

شعر زیبای مسافر از کاظم بهمنی :

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد

خواستم دست به مویش ببرم خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد

.....

..: اشعار کاظم بهمنی :..

تو همانی از کاظم بهمنی

شعر زیبای تو همانی از کاظم بهمنی :

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را

او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را

.....

..: اشعار کاظم بهمنی :..

ساعت از محمد علی بهمنی

شعر زیبای ساعت از محمد علی بهمنی :

.....

با ساعت دلم,وقت دقیق آمدن توست
من ایستاده ام,مانند تک درخت سر کوچه
با شاخه هایی از آغوش
با برگ هایی از بوسه

با ساعت غرورم اما
من ایستاده ام,با شاخه هایی از تابستان
با برگ هایی از پاییز

هنگام شعله ور شدن من,هنگام شعله ور شدن توست
ها...چشم ها را می بندم
ها...گوش ها را می گیرم
با ساعت مشامم,اینک وقت عبور عطر تن توست

.....

..: اشعار محمد علی بهمنی :..

من و تو از محمد علی بهمنی

شعر زیبای من و تو از محمد علی بهمنی :

.....

منو تو تا نفس باشد من و تو
منو تو در قفس باشد من و تو

من و تو حرف مان حرف هوس نیست
من و تو از هوس باشد,من و تو

منو تو نیمه ای از روحمان کم
دو تنها و دو سرگردان عالم

غریبی,بیشتر از این که یک عمر
منو تو زندگی کردیم بی هم!

منو تو بی قرار بی قراری
برای هم دو عکس یادگاری

تمام روز بی تابیم و بی خواب
به امید شب و شب زنده داری

منو تو خار چشم سرنوشتیم
که این خط را از او  خوش تر نوشتیم

جهنم جای سرافکندگان است
من و تو سربداران بهشتیم

منو تو این هجا را می شناسیم
زبان واژه ها را می شناسیم

سکوت از جنس فریاد است اینجا
چه خوب این هم صدا را می شناسیم

.....

..: اشعار محمد علی بهمنی :..

سایه از محمد علی بهمنی

شعر زیبای سایه از محمد علی بهمنی :

.....

درخت با همه ی کهن سالی از من جوان تر است
در رازش مینشینم

گنجشکانی هستند
گنجشکانی می آیند

خانواده ای هست
خانواده ای می آید

مادری در تاب سایه , خوابآواز می خواند
گنجشک ها جیک نمی کشند

کودکی , سایه ای را خم می کند
گنجشک ها جیک می کشند

دختری در سایه ای روان چهره می شوید
پسری چند سایه آنسو تر,مشتی زیبایی می نوشد

گنجشکی دگر می آید
خانواده ای دگر فرش می اندازند

مدت هاست کسی به سراغم نیامده

درخت با همه کهن سالی از من جوان تر است

چقدر سایه داشتن خوب است

این همه گنجشک بر یک درخت
این همه آواز با یک نت
این همه چتر در یک باران
این همه تنهایی در یک شهر 

اضطرابی در جانش
زخمی بر پوستش,نیست
تنها شبیه من گام بر می دارد-سایه ام.

.....

..: اشعار محمد علی بهمنی :..

خسته از محمد علی بهمنی

شعر زیبای خسته از محمد علی بهمنی :

.....

اززندگی از این همه تکرارخسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

تن خسته سوی خانه دل خسته میکشم
وایا! از این حصار دل آزار خسنه ام

دلگیرم از خموشی تقویم روی میز
از دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام

ازاو که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که زخم خورده ام از یار خسته ام

با خویش در ستیزم و از دوست در گریز
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

.....

..: اشعار محمد علی بهمنی :..

کودکی ها از محمد علی بهمنی

شعر زیبای کودکی از محمد علی بهمنی :

.....

جایت امشب در تماشایم پدر خالی!
کودکی ها باز روی صحنه می آیند

پرده بالا میرود یک لحظه ی دیگر
و من در نقش تو از راه می آیم:

نشسته همسرم بر سفره سجاده
طفلم ایستاده در کنار در

و در فکرش کلاغی که به من از شیطنت هایش خبر داده است در پرواز

جایت امشب در تماشایم پدر خالی!
کودکی ها باز روی صحنه می آیند

.....

..: اشعار محمد علی بهمنی :..

زمانه از امیر خسرو دهلوی

شعر زیبای زمانه از امیر خسرو دهلوی :

زمانه شکل دگر گشت و رفت آن مهربانیها

همه خونابه حسرت شدست آن دوست گانیها

عزیزانی که از صبحت گران تر بوده اند از جان

چو بر دلها گران گشتند بردند آن گرانیها

نشان همدمان جایی نمی بینم، چه شد آری

زمانه محو کرد از سر دگر ره آن گرانیها

کنون در کنج مهمان زمین اند آنکه دیدستی

پریرویان زیور کرده را در میهمانیها

چو مشک ما همه کافور شد از سردی عالم

جوانان را ز ما دل سرد شد کو آن جوانیها

وگر سوزیم در عالم کسی دلسوز ما نبود

زبس کز مهربانان رفت سوز مهربانیها

مخند، ای کامران عشق، بر تلخی عیش من

که من هم داشتم اندازه خود کامرانیها

کسی کامروز در شادیست فردا بینیش در غم

نوید ماتم غم دان نوا و شادمانیها

به نقد خوشدلی مفروش ده روز حیات خود

که خواهد رایگان رفتن متاع کامرانیها

غم آرد یاد شادیهای رفته در دل خسرو

چو یاد تندرستی و زمان شادمانیها

.....

..: اشعار امیر خسرو دهلوی :..

صد هزاران آفرین از امیر خسرو دهلوی

شعر زیبای صد هزاران آفرین از امیر خسرو دهلوی :

صد هزاران آفرین جان آفرین پاک را

کافرید از آب و گل سروی چو تو چالاک را

تلخ می گویی و من می بینمت از دور و بس

زهر کی آید فرو، گر ننگرم تریاک را

غنچه دل ته به ته بی گلرخان خونست از آنک

بوستان زندان نماید، مردم غمناک را

چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک

بوستان زندان نماید، مردم غمناک را

چون ترا بینم، هم از چشم خودم در رشک، از آنک

کرد تردامن رخت این چشمهای پاک را

گر به کویت خاک گردم نیست غم، لیکن غم است

کز سر کویت بخواهد باد برد این خاک را

شهسوارا، عیب فتراک است صید چون منی

گاه بستن عذرخواهی کن ز من فتراک را

چون دلم زو چاک شد، ای پندگو، راضی نیم

از رگ جان خود اردوزی در این دل چاک را

چشمه عمرست و خلقی در پیش، حیفی قویست

آشنایی با چنان دریا، چنین خاشاک را

ناله جانسوز خسرو کو به دلها شعله زد

رحمتی ناموخت آن سنگین دل ناباک را

.....

..: اشعار امیر خسرو دهلوی :..

ابر می بارد از امیر خسرو دهلوی

شعر زیبای ابر می بارد از امیر خسرو دهلوی :

ابر می بارد و من می شوم از یار جدا

چون کنم دل به چنین روز ز دلدار جدا

ابر و باران و من و یار ستاده به وداع

من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا

سبزه نوخیز و هوا خرم و بستان سرسبز

بلبل روی سیه مانده ز گلزار جدا

ای مرا در ته هر موی به زلفت بندی

چه کنی بند ز بندم همه یکبار جدا

دیده از بهر تو خونبار شد، ای مردم چشم

مردمی کن، مشو از دیده خونبار جدا

نعمت دیده نخواهم که بماند پس از این

مانده چون دیده ازان نعمت دیدار جدا

دیده صد رخنه شد از بهر تو، خاکی ز رهت

زود برگیر و بکن رخنه دیوار جدا

می دهم جان مرو از من، وگرت باور نیست

پیش ازان خواهی، بستان و نگهدار جدا

حسن تو دیر نپاید چو ز خسرو رفتی

گل بسی دیر نماند چو شد از خار جدا

....

..: اشعار امیر خسرو دهلوی :..

هنگامه از فریدون مشیری

شعر زیبای هنگامه از فریدون مشیری :

ای دل لبریز از شوق و امید
کاش میدیدی که فردا نیستیم
کاش میدیدی که چون پنهان شدیم
در همه آفاق پیدا نیستیم
گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست
کاندر این
هنگامه تنها نیستیم
بدتر از مرگ است ان دردی که باز
زندگی میخندد و ما نیستیم

.....

..: اشعار فریدون مشیری :..

چراغ میکده از فریدون مشیری

شعر چراغ میکده از فریدون مشیری :

چو آفتاب در آی از درم شراب بنوش
شراب شبنم جان را چو آفتاب بنوش
چراغ میکده دیوان حافظ است بیا
شبی به خلوت رندان و شعر ناب بنوش
زمانه جام گلاب
ترا گل آب کند
بیا شراب بیامیز و با گلاب بنوش
چو گل به چشمه خورشید رو کن ای دریا
نه تلخ کاسه وارونه حباب بنوش
به گریه گفتمش از بوسه ای دریغ مدار
به خنده گفت که این باده را به خواب بنوش

.....

..: اشعار فریدون مشیری :..

گل های کبود از فریدون مشیری

شعر زیبای گل های کبود از فریدون مشیری :

ای همه گلهای از سرما کبود
خنده هاتان را که از لب ها ربود
مهر هرگز این چنین غمگین نتافت
باغ هرگز این چنین تنها نبود
تاجهای نازتان بر سر شکست
باد وحشی چنگ زد بر سینه تان
صبح می خندد خود آرایی کنید
اشک های یخ زده آیینه تان
رنگ عطر آویزتان بر باد رفت
عطر رنگ آمیزتان نابود شد
زندگی در لای رگها تان فسرد
آتش رخساره هاتان دود شد
روزگاری شام غمگین خزان
خوشتر از صبح بهارم مینمود
این زمان حال
شما حال من است
ای همه گلهای از سرما کبود
روزگاری چشم پوشیدم ز خواب
تا بخوانم قصه مهتاب را
این زمان دور از ملامتهای ماه
چشم می بندم که جویم خواب را
روزگاری یک تبسم یک نگاه
خوشتر از گرمای صد آغوش بود
این زمان بر هر که دل بستم دریغ
آتش آغوش او خاموش بود
روزگاری هستیم را می نواخت
آفتاب عش شورانگیز من
این زمان خاموش و خالی مانده است
سینه لز لارزو لبریز من
تاج عشقم عاقبت بر سر شکست
خنده ام را اشک غم از لب ریود
زندگی در لای رگهایم فسرد
ای همه گلهای رگهایم فسرد
ای همه گلهای از سرما کبود

.....

..: اشعار فریدون مشیری :..

رمز پریشانی از حسین منزوی

شعر زیبای رمز پریشانی از حسین منزوی :

عشقت آموخت به من رمز پريشاني را

چون نسيم از غم تو بي سر و ساماني را

بوي پيراهني اي باد بياور، ور نه

غم يوسف بكشد، عاشق كنعاني را

دور از چاك گريبان تو آموخت به من

گل من غنچه صفت، سر به گريباني را

آه از اين درد كه زندان قفس خواهد كشت

مرغ خو كرده به پرواز گلستاني را

ليلي من! غم عشق تو بنازم كه كشي

به خيابان جنون، قيس بياباني را

اينك آن طرف شقايق ، دل من مركز سوزش

داغ بر دل بنهد لاله ي نعماني را

همه، باغ دلم آثار خزان دارد، كو؟

آن كه سامان بدهد اين همه ويراني را

.....

..: اشعار حسین منزوی :..

گیسوان از حسین منزوی

شعر زیبای گیسوان از حسین منزوی :

اي گيسوان رهاي تو از آبشاران رهاتر

چشمانت از چشمه ساران صاف سحر با صفاتر

با تو براي چه از غربت دست هايم بگويم؟

اي دوست! اي از غم غربت من به من آشناتر

من با تو از هيچ،‌ از هيچ توفان هراسي ندارم

اي ناخداي وجود من! اي از خدايان خداتر!

اي مرمر سينه ی تو در آن طرفه پيراهن سبز

از خرمن ياس،‌ در بستر سبزه ها دلرباتر

اي خنده هاي زلال تو در گوش ذرات جانم

از ريزش مي به جام آسماني تر و خوش صداتر

بگذار راز دلم را بداني: تو را دوست دارم

اي با من از رازهايم صميمي تر و بي رياتر

آري تو را دوست دارم ،‌وگر اين سخن باورت نيست

اينك نگاه ستايشگرم از زبانم رساتر

....

..: اشعار حسین منزوی :..

دریای شورانگیز از حسین منزوی

شعر زیبای دریای شورانگیز از حسین منزوی :

درياي شور انگيز چشمانت چه زيباست

آن جا كه بايد دل به دريا زد همين جاست

در من طلوع آبي آن چشم روشن

ياد آور صبح خيال انگيز درياست

گل كرده باغي از ستاره در نگاهت

آنك چراغاني كه در چشم تو برپاست

بيهوده مي كوشي كه راز عاشقي را

از من بپوشاني كه در چشم تو پيداست

ما هر دُوان  خاموش خاموشيم ،‌ اما

چشمان ما را در خموشي گفت و گوهاست

ديروزمان را با غروري پوچ كشتيم

امروز هم زان سان ، ولي آينده ما راست

دور از نوازش هاي دست مهربانت

دستان من در انزواي خويش تنهاست

بگذار دستت راز دستم را بداند

بي هيچ پروايي كه دست عشق با ماست

.....

..: اشعار حسین منزوی :..

مرا دریاب از حسین منزوی

شعر زیبای مرا دریاب از حسین منزوی :

شود تا ظلمتم از بازي چشمت چراغاني

مرا درياب ، اي خورشيد در چشم تو زنداني

خوش آن روزي كه بينم باغ خشك آرزويم را

به جادوي بهار خنده هايت مي شكوفاني

بهار از رشك گل هاي شكرخند تو خواهد مرد

كه تنها بر لب نوش تو مي زيبد ، گل افشاني

شراب چشم هاي تو مرا خواهد گرفت از من

اگر پيمانه اي از آن به چشمانم بنوشاني

يقين دارم كه در وصف شكرخندت فرو ماند

سخن ها برلب «سعدي» قلم ها در كف «ماني»

نظر بازي نزيبد از تو با هر كس كه مي بيني

اميد من ! چرا چقدر نگاهت را نمي داني؟

.....

..: اشعار حسین منزوی :..

در خموشی همه صلح است از بیدل دهلوی

شعر زیبای در خموشی همه صلح است از بیدل دهلوی :

در خموشی همه صلح است‌، نه جنگ است اینجا

غنچه شو، دامن آرام به چنگ است اینجا

چشم بربند،‌گرت ذوق تماشایی هست

صافی آینه درکسوت زنگ است اینجا

گر دلت ره ندهد جرم سیه‌بختی تست

خانهٔ آینه بر روی‌ که تنگ است اینجا

طایر عیش مقیم قفس حیرانی‌ست

مگذر ازگلشن تصویرکه‌ رنگ است‌اینجا

درره عشق ز دل فکر سلامت غلط است

گرهمه‌سنگ‌بود شیشه به‌چنگ است‌اینجا

چرخ‌پیمانه به‌دور افکن یک‌جام تهی است

مستی ما و تو آواز ترنگ است اینجا

شوق دل همسفر قافلهٔ بیهوشی‌ست

قدم راهروان گردش رنگ است اینجا

از ستمدیدگی طالع ما هیچ مپرس

آنچه پیش تو نگاهست خدنگ است اینجا

.....

..: اشعار بیدل دهلوی :..

از چمن تا انجمن از بیدل دهلوی

شعر زیبای از چمن تا انجمن از بیدل دهلوی :

از چمن تا انجمن جوش بهار رحمت است

دیده هرجا باز می‌ گردد دچار رحمت است

خواه ظلمت‌کن تصور خواه نور آگاه باش

هرچه اندیشی نهان و آشکار رحمت است

ذره‌ها در آتش وهم عقوبت پر زنند

باد عفوم این‌قدر تفسیر عار رحمت است

دربساط آفرینش جزهجوم فضل نیست

چشم نابینا سپید از انتظار رحمت است

ننگ خشکی خندد ازکشت امیدکس چرا

شرم آن روی عرقناک آبیاررحمت است

قدردان غفلت خودگر نباشی جرم کیست

آنچه عصیان‌خوانده‌ای‌آیینه‌دار رحمت است

کو دماغ آنکه ما از ناخدا منت‌کشیم

کشتی بی‌دست و پاییها کنار رحمت است

نیست باک از حادثاتم در پناه بیخودی

گردش‌رنگی‌که من دارم حصار رحمت است

سبحهٔ دیگر به ذکر مغفرت درکار نیست

تا نفس باقی‌ست هستی در شمار رحمت است

وحشی دشت معاصی را دو روزی سر دهید

تاکجا خواهد رمید آخر شکار رحمت است

نه فلک تا خاک آسوده‌ست در آغوش عرش

صورت رحمان همان بی‌اختیار رحمت است

شام اگرگل‌کرد بیدل پرده‌دار عیب ماست

صبح اگر خندید در تجدیدکار رحمت است

.....

..: اشعار بیدل دهلوی :..

دام یک عالم از بیدل دهلوی

شعر زیبای دام یک عالم از بیدل دهلوی :

دام یک عالم تعلق‌گشت حیرانی مرا

عاقبت‌کرد این در واکرده زندانی مرا

محو شوقم بوی صبح انتظاری برده‌ام

سرده‌ای حیرت همان در چشم قربانی مرا

جوش زخم سینه‌ام‌،‌ کیفیت چاک دلم

خرمی مفت تو ای‌گل‌گر بخندانی مرا

ای ادب‌، سازخموشی نیز بی‌آهنگ نیست

همچو مژگان ساخت موسیقار حیرانی مرا

مدّعمرم‌یک‌قلم‌چون شمع‌دروحشت‌گذشت

آشیان هم برنیاورد از پرافشانی مرا

عجز هم‌چون‌سایه اوج‌ اعتباری داشته‌ست

کرد فرش آستانت سعی پیشانی مرا

پرده ساز جنونم خامشی آهنگ نیست

ناله می‌گردم به هر رنگی‌که‌گردانی مرا

ناله‌واری سر ز جیب دل برون آورده‌ام

شعلهٔ شوقم‌، مباد ای یأس بنشانی مرا

احتیاج خودشناسی جوهر آیینه نیست

من اگر خود را نمی‌دانم تو می‌دانی مرا

بیدل افسون جنون شد صیقل آیینه‌ام

آب داد آخر به رنگ اشک عریانی مرا

....

..: اشعار بیدل دهلوی :..

رفته است از بیدل دهلوی

بیدل دهلوی

از ترحم تا مروت ، از مدارا تا وفا

هر چه را کردم طلب

دیدم ز عالم رفته است

....

..: اشعار بیدل دهلوی :..

در پیچیده به خویش از احمد شاملو

شعر از پیچیده به خویش از احمد شاملو :

.....

زرین‌تاج و نورالدین سالمی
درپیچیده به خویش جنین‌وار
که پیرامن‌ات انکار تو می‌کند،
در چنبره‌ی خوف سیاهی به زهدان ماننده
در ظلماتی از غلظت سرخ کینه یا تحقیر.
«ــ رها شو تا به معرکه‌ی جدال درآیی
حتا به هیاءت شکل‌نایافته جنینی!»
میلادت مبارک ای واحد آماری
ای قربانی کاهش نوزادمرگی

.....

..: اشعار احمد شاملو :..

حکایت از احمد شاملو

شعر زیبای حکایت از احمد شاملو :

.....

مطرب درآمد
با چکاوک ِ سرزنده‌یی بر دسته‌ی سازش.
مهمانان ِ سرخوشی
به پای‌کوبی برخاستند
از چشم ِ ینگه‌ی مغموم
آن‌گاه
یاد ِ سوزان ِ عشقی ممنوع را
قطره‌یی
به زیر غلتید

.....

..: اشعار احمد شاملو :..

در لحظه از احمد شاملو

شعر زیبای در لحظه از احمد شاملو :

.....

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم
به تو می اندیشم و زمان را لمس میکنم
معلق و بی انتها عریان می وزم، می بارم، می تابم
آسمان ام ستارگان و زمین، و گندم
عطرآگینی که دانه می بندد
رقصان در جان سبز خویش از تو عبور میکنم
چنان که تندری از شب می درخشم
و فرو می ریزم

.....

..: اشعار احمد شاملو :..

پاس ها از شب گذشته است از نیما یوشیج

شعر زیبای پاس ها از شب گذشته است از نیما یوشیج :

.....

پاسها از شب گذشته
است
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته
مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته

.....

..: اشعار نیما یوشیج :..

تورا من چشم در راهم از نیما یوشیج

شعر تورا من چشم در راهم از نیما یوشیج :

.....

ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمی کاهم
ترا من چشم در راهم

.....

..: اشعار نیما یوشیج :..

شب همه شب از نیما یوشیج

شعر شب همه شب از نیما یوشیج :

.....

شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیم زنده ز دور
هم عنان گشته هم زبان هستم.
جاده اما ز همه کس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندان شب تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم

.....

..: اشعار نیما یوشیج :..

دیار از شهریار

شعر زیبای دیار از شهریار :

در دیاری که در او نیست کسی یار کسی
کاش یارب که نیفتد به کسی کار کسی
هر کس آزار من زار پسندید ولی
نپسندید دل زار من آزار کسی
آخرش محنت جانکاه به چاه اندازد
هر که چون ماه برافروخت شب تار کسی
سودش این بس که بهیچش بفروشند چو من
هر که با قیمت جان بود خریدار کسی
سود بازار محبت همه آه سرد است
تا نکوشید پی گرمی بازار کسی
من به بیداری از این خواب چه سنجم که بود
بخت خوابیدهٔ کس دولت بیدار کسی
غیر آزار ندیدم چو گرفتارم دید
کس مبادا چو من زار گرفتار کسی
تا شدم خوار تو رشگم به عزیزان آید
بارالها که عزیزی نشود خوار کسی
آن که خاطر هوس عشق و وفا دارد از او
به هوس هر دو سه روزیست هوادار کسی
لطف حق یار کسی باد که در دورهٔ ما
نشود یار کسی تا نشود بار کسی
گر کسی را نفکندیم به سر سایه چو گل
شکر ایزد که نبودیم به پا خار کسی
شهریارا سر من زیر پی کاخ ستم
به که بر سر فتدم سایه دیوار کسی

.....

..: اشعار شعریار :..

علی ای همای رحمت از شهریار

شعر زیبای علی ای همای رحمت از شهریار :

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را
که به ماسوا فکندی همه سایه هما را
دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین
به علی شناختم من به خدا قسم خدا را
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را
مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن
که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من
چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا
بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب
که علم کند به عالم شهدای کربلا را
چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان
چو علی که میتواند که بسر برد وفا را
نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را
بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت
که ز کوی او غباری به من آر توتیا را
به امید آن که شاید برسد به خاک پایت
چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را
چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان
که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را
چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم
که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنائی بنوازد آشنا را»
ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا

......

..: اشعار شعریار :..

حالا چرا از شهریار

شعر زیبای حالا چرا از شهریار :

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی؟
سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا؟
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست؟
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم؟
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا؟
وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار؟
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود؟
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا؟
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند
در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا؟
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟
شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا؟

.....

..: اشعار شعریار :..

درد از هوشنگ ابتهاج

شعر زیبای درد از هوشنگ ابتهاج :

ز سرگذشت چمن دل به درد می آید
ببند پنجره را باد سرد می آید
دریغ باغ گل سرخ من که در غم او
همه زمین و زمان زار و زرد می آید
نمی رود ز دل من صفای صورت عشق
و گر بر اینه باران گرد می آید
به شاهراه طلب نیست بیم گمراهی
که راه با قدم رهنورد می آید 
تو مرد باش و میندیش از گرانی درد
همیشه درد به سروقت مرد می آید
دگر به سوز دل عاشقان که خواهد خواند
دلم ز ناله ی بلبل به درد می آید

.....

..: اشعار هوشنگ ابتهاج :..

آن که مست آمد از هوشنگ ابتهاج

شعر آن که مست آمد از هوشنگ ابتهاج :

آن که مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه ی تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مرغ دریا خبر از یک شب توفانی داشت
گشت و فریاد کشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان در هم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

.....

..: اشعار هوشنگ ابتهاج :..

زمانه از هوشنگ ابتهاج

شعر زیبای زمانه از هوشنگ ابتهاج :

زمانه قرعه ی نو می‌زند به نام شما
خوشا شما که جهان می‌رود به کام شما
درین هوا چه نفس‌ها پر آتش است و خوش است
که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینه ی سوزان ما به یاد آرید
کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنج خانه ی دل ماست
چراغ صبح که برمی‌دمد ز بام شما
ز صدق آینه کردار صبح‌خیزان بود
که نقش طلعت خورشید یافت شام شما
زمان به دست شما می‌دهد زمام مراد
از آن که هست به دست خرد زمام شما
همای اوج سعادت که می‌گریخت ز خک
شد از امان زمین دانه‌چین دام شما
به زیر ران طلب زین کنید اسب مراد
که چون سمند زمین شد سپهر رام شما
به شعر سایه در آن بزمگاه آزادی
طرب کنید که پر نوش باد جام شما

.......

..: اشعار هوشنگ ابتهاج :..

فریاد از هوشنگ ابتهاج

شعر زیبای فریاد از هوشنگ ابتهاج :

فریاد که از عمر جهان هر نفسی رفت
دیدیم کزین جمع پرکنده کسی رفت
شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ
زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت
آن طفل که چو پیر ازین قافله درماند
وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت
از پیش و پس قافله ی عمر میدنیش
گه پیشروی پی شد و گه باز پسی رفت
ما همچو خسی بر سر دریای وجودیم
دریاست چه سنجد که بر این موج خسی رفت
رفتی و فراموش شدی از دل دنیا
چون ناله ی مرغی که ز یاد قفسی رفت
رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد
بیدادگری آمد و فریادرسی رفت
این عمر سبک سایه ی ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت

.....

..: اشعار هوشنگ ابتهاج :..

کبوترانه از فاضل نظری

ما را کبوترانه وفادار کرده است

آزاد کرده است و گرفتار کرده است

..: شعر کبوترانه از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

سر به مهر از فاضل نظری

اعتبار سربلندی در فروتن بودن است

چشمه شد فواره وقتی بر سر خود پا گذاشت

..: شعر سر به مهر از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

خوشبخت از فاضل نظری

مست است و شور بخت که سر میزند به سنگ

دریا، جوانی به هدر رفته ی من است

..: شعر خوشبخت از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

آخرین منزل ما از فاضل نظری

آخرین منزل ما کوچه ی سرگردانی است

در به در در پی گم کردن مقصد رفتیم

..: شعر آخرین منزل ما از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

هست و نیست از فاضل نظری

مرده ام و باز نفس میکشم

بی تو در این خانه کسی هست و نیست

..: شعر هست و نیست از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

دیوار به آیینه از فاضل نظری

تا لحظه ی بوسیدن او فاصله ای نیست

ای مرگ به قدر نفسی دست نگه دار

..: شعر دیوار به آیینه از فاضل نظری به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار فاضل نظری :..

ادامه نوشته

آخرین همسفر از اردلان سرفراز

ای که شعر تلخ اشکات، قصه ی غربت من بود

عینهو نفــس کشیــدن، دیـدنت عـادت مـن بود

..: شعر آخرین همسفر از اردلان سرفراز به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار اردلان سرفراز :..

ادامه نوشته

دلم تنگه برای تو از اردلان سرفراز

سکوت اینجا صدای تو، هوا اینجا هوای تو

پر از تکرار این حرفم  "دلم تنگه برای تو"

..: دیگر اشعار اردلان سرفراز :..

تو بودی از اردلان سرفراز

اون که با تیر به زهر آلوده ی عشق

دل و دیـده به هـم دوخـت تو بـودی

..: شعر تو بودی از اردلان سرفراز به صورت کامل :..

..: دیگر اشعار اردلان سرفراز :..

ادامه نوشته